
    <rss version="2.0">
      <channel>
        <title>محمد رفیع ضیایی</title>
        <link>http://www.mohamadrafizeyaei.com/</link>
        <description>
          Syndication feed for 5 latest articles from www.mohamadrafizeyaei.com
        </description>
  
        <item>
          <title>
             داستان طنز - وقایع شهری 
          </title>
          <description>
             
( برنده جايزه نفر دوم طنز از جشنواره مطبوعات شهري - آبان  1387 )
  
   آقا عباد وقتي ديد باز يك نفر عدل رفته جلوي پاركينگ آنها پارك كرده ، حسابي از كوره در رفت و يك قلم مو آورد و با رنگ قرمز كه تازگي براي رنگ كردن لوله هاي آب گرم موتورخانه گرفته بود ، روي ديوار جلوي در نوشت : « لعنت بر پدر و مادر كسي كه اينجا پارك كند » و علاوه بر « لعنت » با خط ريزتري اضافه كرد : « پارك كنيد پنچريد!» .  
   اهل كوچه آقا عباد را يك عالمه مسخره كردند كه اين هم شد خط ؟ اين هم شد ادبيات ؟ اين هم شد گفتمان ! بعدش مجبورش كردند كه استاد فرج بنا را بياورد تا روي آن نوشته را كنتكس تگري از نوع روغني بزند . 
   گرچه قضيه ختم به خير شد . اما مشكل آقا عباد حل نشد كه نشد . اين بود كه رفت به كلاس خوشنويسي و حسابي زحمت كشيد و چون دوره دود چراغ خوردن ور افتاده بود ، يك عالمه دود گازوئيل خورد و رفت و آمد تا اين كه شد خطاط ماهر كوچه ما . او كه طي آن دوره آلاينده خوردن ،‌ از روي ديوان شعرا مشق نوشته بود ،‌گفتمان اديبانه آن همه شاعر بر او حسابي تاثير گذاشته بود ،‌ به همين جهت يك صفحه فلزي همراه با قابي زيبا سفارش داد كه روي آن شعري نقش بسته بود كه نصفش از شاعران قديم و نصفش از آقا عباد بود :
اي كه از كوچه ( آلوده ) ما مي گذري / بر حذر باش كه پنچر نشود ماشينت ! 

          </description>
          <link>
             http://www.mohamadrafizeyaei.com/article.aspx?id=92
          </link>
          <pubDate>
             Tue, 11 Nov 2008 08:43:08 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             
          </title>
          <description>
              
          </description>
          <link>
             http://www.mohamadrafizeyaei.com/article.aspx?id=79
          </link>
          <pubDate>
             Sun, 26 Aug 2007 21:32:06 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             محتوا در کاریکاتور و کارتون 
          </title>
          <description>
                معمولا در متون فارسی واژه محتوا معادل کلمه content انگلیسی در نظر گرفته می شود . این کلمه در فرهنگ های متداول و مرسوم دارای معانی مضمون ، مفاد ، مندرجات ، معنی ، معنی اصل ، جوهر ، جوهره ، لب و یا لب مطلب ، ظرفیت و گنجایش است .
   منشاء اصلی لغت واژه لاتین contentus است که در کاربرد بحث های فلسفی در مقابل صورت یعنی form قرار می گیرد . در زبان فرانسه این واژه به صورت contenu و با معادل فارسی محتوا ، مظروف ، مضمون ، مفاد و سایر لغاتی که در معادل انگلیسی آن ذکر کردیم آمده است . واژه contenuto در زبان ایتالیایی نیز معادل واژه لاتین contentus و معانی معادل آن واژه هایی است که ذکر کردیم . 

          </description>
          <link>
             http://www.mohamadrafizeyaei.com/article.aspx?id=78
          </link>
          <pubDate>
             Sun, 26 Aug 2007 21:29:09 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             فرم و منطق کاریکاتوری 
          </title>
          <description>
                معمولا دانشجویان و اساتید رشته هنر دوست دارند که واژه فرم را به همان صورت وارد شده به فرهنگ فارسی استفاده کنند . این واژه در معادل های فلسفی و نقد ادبی « صورت » معادل گذاری می شود . اما در مبحث هنرهای تجسمی ، واژه های « شکل و صورت » گویا نمی تواند تمامی بار آنچه را که فرم نامیده می شود انتقال دهد . این است که واژه فرم برای اهل فن کاملا شناخته شده است . این در حالی است که معمولا در مباحث هنری واژه Content به معنی محتوا در مقابل صورت ، کمتر با تلفظ اصل زبان های اروپایی به کار می رود .
          </description>
          <link>
             http://www.mohamadrafizeyaei.com/article.aspx?id=77
          </link>
          <pubDate>
             Sun, 26 Aug 2007 21:26:01 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             چه آشنایی از این بهتر ! 
          </title>
          <description>
                آن روز صبح روباه به فکر افتاد که واقعاً پیر شده و باید فکری برای آینده اش بکند . این بود که به دیدار دوستش رفت . دوستش روباه پیری بود که یک عالمه فک و فامیل و دوست و آشنا داشت و لااقل در چندین فیلم هم در نقش های منفی بازی کرده بود . خوب هیچ چیز بهتر از ملاقات یک دوست نیست . روباه بعد از مدتی حرف زدن و حرف گوش کردن بالاخره گفت : ...

          </description>
          <link>
             http://www.mohamadrafizeyaei.com/article.aspx?id=76
          </link>
          <pubDate>
             Sat, 25 Aug 2007 20:39:06 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
      </channel>
    </rss>  
  
